مهرآوه کویر
نمردیمو یه کو چه رو بناممون کردن!! :) حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است !
دریا همیشه از من دلگیر است
به کودک خیابانی که چسب زخم میفروخت گفتم : تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم
من از نوشتن خسته ام!! مثلا وقتی تو خودت از نوشتن خسته میشی چی کار میکنی؟؟؟
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش
زیبای یقین با خودم می گفتم: زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود
آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ! زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند... سهراب
ميخواهم بگويم فقر همه جا سر ميكشد فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني
هم نيست فقر ، چيزي را " نداشتن
" است ، ولي ، آن چيز پول نيست...طلا و غذا نيست فقر ، همان گرد و خاكي
است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند فقر ، تيغه هاي برنده ماشين
بازيافت است ، كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه
روي آن يادگاري نوشته اند فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك
اتومبيل به خيابان انداخته ميشود فقر ، همه جا سر ميكشد فقر ، شب را
" بي غذا " سر كردن نيست
شعر زیبا حمید مصدق و
جواب فروغ فرخزاد به او *تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه
همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من كرد نگاه سیب دندان زده از دست تو
افتاد به خاك و تو رفتی و هنوز، سالهاست كه در گوش من
آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان
می دهد آزارم و من اندیشه كنان غرق در
این پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سیب
نداشت جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق من به تو خندیدم چون كه می دانستم تو به چه دلهره از باغچه
همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان
باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا كه با خنده تو پاسخ
عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیك لرزه
انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من
افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر
بسپارد گریه تلخ تو را و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام


چون بزرگی دل تو را به رخ او میکشم . . .

نمي دونم كي و كجا و چه كسي رو چشم انتظار گذاشتم كه حالا دارم قصاص ميشم
دلم ميخواد داد بزنم
داد بزنم و خيلي چيزارو با صداي بلند بگم
شايد ... ء
نمي دونم چه اتفاقي داره مي افته
اما ياد فيلم "شب يلدا " افتادم
اونجا كه اون خانومه گفت هيچ چيز يكدفعه اتفاق نمي افته
و سردرگم
توو يه غبار سرد
مانده ام كه اين صدا چيست و از كجا مياد
شايد تو هم ميشنويش
نمي دونم
نبايد اين حرفها رو بهت بگم
و بعد ماسك خونسردي رو به صورت بزنم ...ء
حتي به ماسك هم احتياجي نيست
چون تو كه نيستي كه ببيني
فقط كافيه كه خفه بشم و تو هيچوقت از اين غوغاهاي دروني من باخبر نميشي
تو كه بارها گفتي خسته اي
از ديدن فريادهاي من خسته اي
تمام چسب زخمهايش را هم كه بخري نه زخمهاي تو خوب ميشوند و نه زخمهاي او
.
.
.
(نوشته شده توسط تنها کسی که" تمام "مرا میفهمد)

نه زخم های تو ...!

خوشگله؟؟ 

دکتر علی شریعتی


